تبليغاتX
ورود دختر خانمها ممنوع !!!!!!!!!
اینجا سرزمین عشق و دوستی است ! لطفا از انتها شروع به خواندن مطالب بفرمایید. ((HT weblog ))
نظرشمادر این موردکه عشقتون توی مهمونی جلوی چشم آدمای هرزه قر بده چیه وقتی خودتون نیستید؟

۱- گه می خوره

۲- غلط میکنه

۳- عادی

۴- no problem

۵- خودمم میبنم حال میکنم

۶- ایول

۷- خوب کاری میکنه

۸- به من چه !!!

۹- همه موارد

۱۰- اگه آخرش جمع شدن دور هم بیا بریم دشت خوندن عیبی نداره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:52  توسط حامد طهرانی  | 

 

  yalan donya sana netim neyladim bir yar sevdim sana gelin etim

  yalanjisin artik sana inanmam boshver uda gechar


 (yokumo  kalbindan savani biri)

chokh aradim ama bulan biri olmadi

                                            

         BaHmAn      iStAnBuLu

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:7  توسط بهمن  | 

یادش بخیر ما هم وبلاگی داشتیم و مینوشتیم و درد دل و شعر و کل کل و ...

یادش بخیر  یادش بخیر

دیگه اینقدر سرم شلوغ شده که وقت نمیکنم سر بزنم ولی وقتی مطالب گذشته رو می خونم

هر کدوم  شوق گذشته رو تو دلم زنده میکنه - تنهایی ها - سختی ها - خوشی ها - دوستام

همه مثل یه خاطره اینجا ثیت شده خبری هم از بقیه بچه ها نیست اون موقع که تنها بودم میومدم

اینجا پیش وبلاگ حالا اینجا بیچاره وبلاگم تنها مونده کسی نمیاد سراغش  

امیدوارم اینم از تنهایی در بیاد

ایشالا  که هیچ کس تنها نمونه                             به قول شازده

                                                              الهی اون روز و برسون آمین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:47  توسط حامد طهرانی  | 

دنيا را بد ساخته اند

کسي را که دوست داري ،

تورادوست نمي دارد.

کسي که تورا دوست دارد ،

تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و

او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند .........

و اين رنج است .

                                            دکتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:37  توسط حامد طهرانی  | 

يكي از عجايب جام جهاني امسال و شايد تمام جام جهاني‌هاي گذشته، مسابقه بين تيم‌هاي پرتغال و هلند بود. اين بازي، بيشتر به جنگ‌هاي ستارگان شبيه بود تا يك مسابقه فوتبال، به طوري كه شانزده كارت زرد و چهار كارت قرمز توسط داور صادر شد و اين در حالي است كه برخي معتقدند، داور با تساهل كارت داده، و الا بايد تمام بازيكنان و مربيان و نيمي از تماشاچيان را از ورزشگاه اخراج مي‌كرد! در هر حال، پرتغال بعد از 96 دقيقه زد و خورد نفس‌گير، توانست يك بر هيچ از سد هلند عبور كند و به مرحله بعد برود.

در همين راستا، فيگو، كاپيتان تيم ملي پرتغال، بعد از اين برد شيرين، تلگرامي را براي حسين كعبي فرستاد كه عينا در زير مي‌آيد:
خط نقطه خط خط نقطه نقطه
خط نقطه نقطه خط خط نقطه خط نقطه نقطه نقطه... .
(ترجمه از مورس)
از: لوئيز مديرا فيگو
به: حسين كعبي
آقاي كعبي عزيز، به نمايندگي از اعضاي تيم ملي فوتبال پرتغال، از جناب‌عالي و تمام بازيكنان تيم ملي ايران متشكرم. ما مطمئن هستيم اگر اردوي رزمي ـ دفاعي نود دقيقه‌اي كه با شما داشتيم، نبود، ما به هيچ وجه از پس هلندي‌ها برنمي‌آمديم. شما و دوستانتان با اعمال برخي از حركات رزمي، به ما فهمانديد كه فوتبال يعني چه و آن بازي براي ما به منزله يك مانور نظامي بود كه هرچند سخت بود، ولي باعث پيروزي ما در جنگ واقعي در مقابل هلندي‌ها شد. متشكرم و تا آخر عمر، ردِ لگد شما روي صورتم را به نشانه دوستي و سپاسگزاري، حفظ خواهم كرد.

زمين‌خورده شما ـ فيگو 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:49  توسط حامد طهرانی  | 

 

پيشتر ها زندگي کردن راحتر بود...


همان وقتي را ميگويم که زمان بيشتري براي


دوست داشتن و دوست داشته شدن داشتيم...


پيشتر ها بيشتر دوست ميداشتيم...


کمتر از يادي ميرفتيم...


پيشتر ها دلم نمي ترسيد عاشق شود...


اما امروز حتي از دل بستن نيز ميترسم...


امروز ديگر برايم مهم نيست پشت کدامين نارون پير


گنجشککان عشق بازي ميکنند...


برايم مهم نيست که بدانم چه بر سر ديروز تو آمده...


برايم مهم اين است که از ميان همه ي تاريکي ها باز


چشمانم به دنبال ستاره اي باشد...


ستاره اي نه از جنس شب...


امروز باز هم دلم براي پيشتر ها تنگ است...


براي طعم شکلاتهاي تلخ...خنده هاي از ته دل...شب بوهاي


دست نخورده ي حياط...و نارنگي هاي سبز نرسيده...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:29  توسط حامد طهرانی  | 

خاک عاشقي مي داند , گريه ميکند


رنج مي کشد و صبر مي کند


سربه آستان مرگ مي گذارد


بر شانه هايش مي گريد, اما نمي ميرد


خاک عاشقي صبور است


بر برگهاي پاييز بوسه مي زند


تقدير جهان را عوض مي کند


جوانه ها را بيدار


و درختها را خواب مي کند,اما خود هرگز نمي خوابد


خاک


عاشقي صبور است , که سالها و سالها


براي آسمان صبر مي کند


و من همانم


که از خاک آمده ام


چون خاک عاشقم


و چون خاک روزي صبوري را هم خواهم آموخت........


 


                                                   جبران خليل جبران

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:35  توسط حامد طهرانی  | 

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌ .

زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند .
زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 19:19  توسط حامد طهرانی  | 

bahare rahnama

Amin Hayai

E- Charkhande

baygan.jpg

afsane baygan

Abolfazle-Poorarab2.jpg

por arab

         
j-mashayekhi

P-ahangarani

parsa pirouzfar

parasto salehi

Bahram radan

         

Ziba borufe

Roua nonahali

Rozita ghafari

H-riyazi

Hadis-foladvand

         

ali ghorbanzade

shila khodadad

sh- farahani

S-makhmalbaf

setareh skandari

         

m-petrosian

niki karimi

laleh eskandari

ladan tabatabai

Hadieh tehrani

         

leila hatami

laya zangene

Mitra hajjar

M- forotan

M- Golzar

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:14  توسط حامد طهرانی  | 

چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند


چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند


چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند


اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند


شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد


ورزش کنار درياي آقايون چيست؟
هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند


به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
با استعداد


فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
نرخ اوراق بهادار رشد مي کند


خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم


دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند
فکري ندارند - کاري ندارند


در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟
توريست


اگر آقايون هم باردار مي شدند آنوقت
خدمات پزشکي در مغازه هاي خواروبار فروشي هم ارائه مي شد


آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد


يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق


براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
سه تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد


آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
"
کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن"


تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و
يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند


زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه مي گذرد؟
ملافه را روي سرشان مي کشند و مي گويند "تو خيلي نازي عزيزم"


يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها


شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند


چرا مردان تنها در نيمي از زندگي خود با بهران مواجه هستند؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي خود در دوران نوجواني به سر مي برند


آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد


رفتن به بار مجردها چه فرقي با رفتن به سيرک دارد؟
در سيرک كسي صحبت نمي کند


چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند


چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند


شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و حتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند


نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:52  توسط حامد طهرانی  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:49  توسط حامد طهرانی  | 

Kelly clarkson

I

I will not make the same mistakes that you did


I will not let myself cause my heart so much misery


I will not break the way you did


You fell so hard


I've learned the hard way, to never let it get that far



Because of you


I never stray too far from the sidewalk


Because of you


I learned to play on the safe side


So I don't get hurt


Because of you


I find it hard to trust


Not only me, but everyone around me


Because of you


I am afraid



I lose my way


And it's not too long before you point it out


I cannot cry


Because I know that's weakness in your eyes


I'm forced to fake, a smile, a laugh


Every day of my life


My heart can't possibly break


When it wasn't even whole to start with



Because of you


I never stray too far from the sidewalk


Because of you


I learned to play on the safe side


So I don't get hurt


Because of you


I find it hard to trust


Not only me, but everyone around me


Because of you


I am afraid



I watched you die


I heard you cry


Every night in your sleep


I was so young


You should have known better than to lean on me


You never thought of anyone else


You just saw your pain


And now I cry


In the middle of the night


For the same damn thing



Because of you


I never stray too far from the sidewalk


Because of you


I learned to play on the safe side


So I don't get hurt


Because of you


I tried my hardest just to forget everything


Because of you


I don't know how to let anyone else in


Because of you


I'm ashamed of my life because it's empty


Because of you


I am afraid



Because of you


Because of you


 


 


بيوگرافي كلي كلاركسون

نام کامل : کلي بريان کلارکسون

تاريخ تولد : 24 آپريل 1982

کلي يک خواننده - کلام نويس و گاهي هم بازيگر آمريکايي است که با سري مجموعه هاي تلويزيوني

American Idol سال 2002 شناخته شد .کلارکسون در Fort Worth تگزاس به دنيا اومد . پدرش استيفن

 مايکل کلارکسون و مادرش جين آن تيلور معلم سال اول زبان انگليسي هستند. نژاد مادرش يوناني و

پدرش اهل والش (اهل ايالت ولز در بريتانيا ) است . او سرانجام بعد از کلاس چهارم درسي به برلسون

تگزاس منتقل شد . در دوره مياني مدرسه معلم کلي اون رو دعوت به پيوستن به دسته سرايندگان

مدرسه کرد . مشارکت کلي در آوازخاني و فعاليتش در کارهاي موسيقي و علاقه مند شدنش باعث

فراگيري اون در دبيرستان و رفتن به لس آنجلس شد .

کلارکسون با يک کار فوق العاده در يک برنامه تلويزيوني با وجود اينکه نقش کمي در فيلم داشت ولي

 صلابت خودش رو حتي  در ايفاي نقش نشون داد . بعد از آن کلي با يک حادثه روبرو شد و آپارتماني که

 در اون سکونت داشت دجار آتش سوزي شد و به ناچار برگشت به تگزاس . اين ماجرا دلسردي و بي

جرات ساختن کلي رو در بر داشت اما هنوز کلي نيت و قصد در مشارکت در شغل و نمايش بازيگري دارد .

کلي همچنين بعد از آن شغل هاي عجيب و غريب ديگري رو هم امتحان کرده پشخدمت سرو نوشابه -

نمايش تبليغاتي نوشابه هاي انرژي زاي Red Bull .

کلي کلارکسون آزمايش هنرپيشگي داد براي بازي در American Idol تنها در مقابل 10 هزار فرد داوطلب

 در سال 2002 قرار گرفت . نمايش تاثير گذار اون هيئت قضاوت رو مجبور کرد که اونو وارد دور دوم آزمايش

نمايش کنند . و سرانجام کلي براي نقش Aretha Franklin ( Respect ) انتخاب شد و پس از اتمام بازي

 در اين سري مجموعه کلي يکي از شناخته شده ها در Top Ten شد . کلي کم کم مبدل شد به يکي از

 افرادي که مدعي رقابت در دوست داشتني ها هستند با خواندن آهنگ You Make Me Feel Like در کنار

ماريا کري و بتي ميدلر . فعاليت هاي کلي در American Idol هنوز ادامه داره و مسولان اين مجموعه در

صدد هستند که کلي براي قسمت 2006 اين مجموعه نيز شرکت کند.

اولين آهنگ کلي A Moment Like This در اکتبر سال 2002 منتشر شد و خيلي سريع تبديل به Number

One در Hit US شد و کانادا با فروش بيش از 1 ميليون کپي .

اولين آلبوم کلي با نام Thankful توسط شرکت پخش RCA Records در 15 آپريل 2003 وارد بازار شد .

فروشش در آمرکا و کانادا قابل توجه بود اما در بريتانيا چندان تعريفي نداشت .

Thankful شامل 4 تراک که متنش از خود کلي بود . آلبوم دوم کلي با نام Miss Independent که کلام

آهنگها توسط کلي و کريستينا آگولرا تهيه شده بود در Top Ten آمريکا - کاندا و بريتانيا قرار گرفت .

کلارکسون همچنين در فيلمي ديگر با Justin Guarini با عنوان From Justin to Kelly که در تابستان

2003 منتشر شد ايفاي نقش کرد . در سپتامبر 2003 کلارکسون بر روي NBC's American Dreams در

نقش براندا لي ظاهر شد و آهنگي رو سرود که Sweet Nothing نام داشت . در دسامبر 2003 کلارکسون

 در مسابقات World Idol شرکت داشت همچنين جايگاه دوم در Idol نروژ رو به دست آورد . در سال

2004 کلارکسون نامزدي گرمي آوارد براي بهترين خواننده پاپ را دريافت کرد .

در اواخر 2004 کلي در توردي در 30 شهر با نام Independent Tour شرکت داشت .

در تابستان 2004 كلي به حرفه ي خودش موزيك برگشت با Breakaway كه از فيلم

Princess Diaries 2: Royal Engagement كه اون رو تبديل به بزرگترين Hit در US كرد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:38  توسط حامد طهرانی  | 

 پیکره سازی روی کوه آمریکا

 نقاشی روی کره زمین

 مجسمه

 مجسمه شنی استرالیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:37  توسط حامد طهرانی  | 

خوابها شیرینند وقتی چشمهای تو از من رم می کنند
دست از این کابوس بردار
بگو که شوخی کردی تا بخندیم
من سواد نوشتن ندارم
اما میمیرم ازگفتن "دوستت دارم"
یکی که هنوز پیله داشت
پروانه بودن را به من یاد داد
پرده روی هیچ چیز نمی کشم
بی پرده چون عریانی خورشید در تابیدن
"دوستت می دارم"

                                                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:24  توسط حامد طهرانی  | 

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم

با نظرات خود ما را در سودمند تر کردن مطالب یاری فرمایید

به ما ایمیل بزن

لینکهای جدید با اد کردن این آی دی

hamed_tehrani43@yahoo.com       

منتظر  نظرات و پیشنهادات شماییم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:55  توسط حامد طهرانی  | 

همه میریم بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:21  توسط حامد طهرانی  | 

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : 


 

 پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:13  توسط حامد طهرانی  | 

 
يک زن magnify

اين يک زن است ؟!!!!!

 

توی آينه ثابت و بی حرکت ، ایستاده بود  و خودشو نگاه ميکرد .

 

بهت زده بود ، البته دفعه اول و دوم نبود . 

 

اما ايندفعه فرق ميکرد .

 

يک زن

 

با نگاهی ثابت تر و ابروهايی نزديک تر به چشم .

 

گوشه چشمی قرمز ، لبانی ورم کرده ، موهايی کنار لب .

 

قدری يخ برداشت .

 

ای وای ، نـــــــــــــه  باز هم مشت .

 

اينطوری زيبا تری

 

من تو را اينطور ميخواهم  .

 

از هر روز زيباتر شده ای .

 

ببين تفاوت ديروز تا امروز فقط يک مشت بود .

 

اگر بخواهي هر روز زيباتر شوي فقط يك مشت نياز داري .

 

نحيف و لاغر

 

با لکه هايی قرمز و صدايی که در نميامد .

 

معصوم بود  .

 

بيرون که آمد ، توان راه رفتن نداشت .

 

سرش گيج ميخورد .

 

باز يک مشت .

 

اما ايندفعه هيچ نفهميد .................  

 

آينه ، يخ ، باند ، همه منتظرش بودند .

 

اما او نيامد .

 

در دل مرده با خويش گفت :

 

ميشود من

 

کوچک و ملوس

 

خندان و شادان

 

مانند قبل شوم ؟!!!!!!!!!!!!

 

مردک رفت .

 

به دم در که رسيد گفت : 

 

تو هميشه در آينه ميمانی و مشت ميخوری تا بميری .

 

اين کار روزانه من است .  

                                                               منبع : pani_vancover

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 18:28  توسط حامد طهرانی  | 

       

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط حامد طهرانی  | 

 زماني كه <دنياي شيرين دريا> را از جعبه جادويي مي‌ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي <موج مرده> را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي‌كند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي
پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود. <پوپك گلدره...> بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده‌ها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسيد، دلمان مي‌خواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپك> كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپك> كه در <هشتم> مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه‌هاي خود مي‌بينند، اما او حالا ديگر در خانه‌اش نيست. خودش مي‌گفت: <مرگ، پايان زندگي نيست.>او راست مي‌گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي‌نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي‌خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه‌اي بهتر از اين‌كه تولد او را جشن مي‌گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
    _ _ _
    در يكي از كوچه پس كوچه‌هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي‌فشاريم. از پله‌هاي مجتمع بالا مي‌رويم، به طبقه سوم مي‌رسيم، با خود مي‌گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه‌اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي‌خوريم؛ در كه باز مي‌شود، خانه‌اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي‌گويد و سپس <بهار>، خواهر بزرگ‌تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي‌گويد و در پايان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهره‌اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي‌ها نمي‌تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته‌تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما <پوپك> هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي‌گويد: <پرواز او، پرواز بزرگي بود> و سپس مي‌خواند:
    هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جريده عالم دوام ما
     پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مي‌اندازد، بسيار خوش صحبت و واژه‌ها را با نظم خاصي از دهان خارج مي‌كند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راه‌آهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيم‌هاي خاردار خانه ما را از راه‌آهن جدا مي‌كرد. من فرزند ششم خانواده و كوچك‌ترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرح‌هاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد مي‌كرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچ‌گاه سرمايه‌اي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبه‌روي هتل نادري مغازه‌اي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار مي‌كردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. او ارادت خاصي به <مولانا> داشت. پدر مي‌خواست درس بخوانم، اما من علاقه‌اي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورش‌اندام فعاليت مي‌كردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دوره‌هايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
    
    ازدواج پدر و مادر پوپك
    پدر مي‌گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي‌كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه‌اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
    مادر مي‌گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي‌دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام <پوپك> بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي‌كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق‌الطير، در حال صحبت بود، او مي‌گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به‌سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را <پوپك> مي‌گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام <بهار> داشت، از طرفي <بهار> هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي‌گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي‌رفتم، به او مي‌گفتم <پوپك>، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي‌كني. من بيشتر مواقع او را <هدهد> صدا مي‌كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي‌نوشت، با امضاي <هدهد> بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي‌كند و مي‌خواند:
    
    آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
    هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
    و در ادامه مي‌گويد: زماني كه اشتباهي مي‌كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي‌خواندم:
    < مرجبا اي هدهد هادي شده> و او هم مي‌گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي‌خواني...
    مادر مي‌گويد: <مرگ پايان زندگي نيست>، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس‌هاي مولانا را بر پا مي‌كند. منطق‌الطير تدريس مي‌كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي‌دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي‌گويد: <هيچ جايي نوشته نشده است كه انسان نيست و فنا مي‌شود، اگر به كلام دين خودمان هم توجه كنيم مي‌بينيم كه مي‌گويد: <اناا... و انااليه راجعون...>من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
    _ _ _
    اگر يادتان باشد، در فيلم‌ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ‌گاه پيراهن مشكي نمي‌پوشيد، چرا؟

    مي‌گويد: پوپك هيچ‌گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي‌گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي‌كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس‌هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: <ماماني، مشكي...> به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه <پوپك> از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم <من سفيد مي‌پوشم تا تو خوشحال باشي.>
    _ _ _
    شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي‌گويد: <پوپك> از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي‌داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي‌خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي‌اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي‌آيد كه در دبيرستان <ايران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي‌گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي‌خواست براي كنكور ثبت‌نام كند، به ما گفت: كه مي‌خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب‌هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب‌ها آورد و بدون اين‌كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي‌توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين‌كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي‌گفت به حقوق علاقه‌اي ندارد، از اين رو در رشته روان‌شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان‌نامه‌اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود. من هم هرگاه به پوپك مي‌گفتم: عزيزم تو روان‌شناسي خواندي، بهتر نيست ادامه تحصيل بدهي و به درجه دكترا نايل شوي، او مي‌گفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازيگري، روان‌شناسي نقش موثري دارد.>
    او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر <پل> را بازي كرد. تئاتري هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس‌هايي از مجموعه تلويزيوني <سرزمين سبز> بازي كرد كه هيچ‌گاه پخش نشد و نمي‌دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم‌هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
    
     ادامه تحصيل در آمريكا
    مادر پوپك مي‌گويد: پس از اين‌كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي‌ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي‌تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين‌كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي‌گرفت كه نمي‌تواند در آنجا زندگي كند و مي‌خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي‌گفتيم كه حداقل فوق‌ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي‌توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي‌خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
    _ _ _
    از مادرش مي‌پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي‌كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي‌گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي‌ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه‌اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي‌كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي‌ترسم.
    _ _ _
    آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي‌كرد؟ پدر مي‌گويد: نه، من سعي مي‌كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي‌گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ‌گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي‌كردند. هميشه از او مي‌پرسيدم كه تعريف درستي از واژه <هنر> در كشورمان بيان كند.
    پوپك در اين اواخر سعي مي‌كرد، به اطرافيان خود بيشتر از گذشته كمك كند، او به هيچ عنوان به ماديات توجه نشان نمي‌داد؛ شايد درست نباشد بگويم، اما واقعيت است كه به اشخاصي كه كمك مالي نياز داشتند، دريغ نمي‌كرد و اصلا ماديات براي خودش كاملا بي‌ارزش بود. خوشحالم كه او چنين طرز تفكري داشت و با همين طرز تفكر رشد كرد. من اين نوع زندگي را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترين موقعيت مي‌توانستم موسيقي تدريس كنم، حتي بارها به خاطر صدايم از تلويزيون به من پيشنهاد شد، اما من به همان كارهاي آزمايشگاهي‌ام، قانع بودم و دوست داشتم، بيشتر وقتم را با خانواده صرف كنم. شايد به همين علت باشد كه پس از سال‌ها زندگي در تهران يك خانه هفتاد متري دارم و مبلغي ناچيز حقوق بازنشستگي...
    _ _ _
    شنيده بوديم كه پوپك با اتومبيل شخصي‌اش تصادف كرد، اما پدر اين گونه تعريف مي‌كند. 24 ساعت از پوپك خبري نداشتم، فيلمبرداري در <ازگل> بود. آقايان مقدم و مهام به خاطر اين كه پوپك ده روز مقابل دوربين بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپك هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، مي‌روم يك سري به دريا مي‌زنم و مي‌آيم> با همسر سيروس مقدم تماس گرفتم كه آيا پوپك سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبري نداريم و گوشي همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با يك پيكان سواري در حال بازگشت بود كه راننده پيكان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبه‌رو هم يك آردي با همين سرعت مي‌آمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبيل‌ها مچاله شده بودند. آنها را سريعا به بيمارستان نور رساندند، اما افاقه‌اي نكرد. در بين آنان، تنها پوپك و يك آقاي ديگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند كه اگر مي‌خواهيد ديه بگيريد، بايد مراحل قانوني سپري شود، از اين روز بايد از راننده شكايت بشود، اما من نه حوصله اين كارها را دارم و نه راننده‌اي زنده است كه از او شكايت كنم. آن راننده هم يك پدر هفتاد ساله دارد كه گويا حالا گرفتار اين مسايل شده است.در نور هم، پوپك را با يك آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت اين بود كه او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گويا خداوند مي‌خواست صبر ما را امتحان كند. پدر در ادامه از پرستاران به نيكي ياد مي‌كند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام مي‌برد، اما گله‌هايي از پزشكان دارد.. كه دوست دارد، در اين باره زياد توضيح ندهد، چون فايده‌اي ندارد، <دخترم كه دوباره بر نمي‌گردد.>پدر در ادامه مي‌گويد: عشق به بازيگري اجازه نداد كه او در آمريكا زندگي كند، من با توجه به استعدادهايي كه از او سراغ داشتم، يقين ‌داشتم كه اگر در آن جا تحصيل مي‌كرد، با مدرك دكتراي روان‌شناسي باليني از آنجا باز مي‌گشت. اما نمي‌دانم چه شد كه او دوباره به ايران بازگشت. پدر در ادامه مي‌گويد: من هم مثل همسرم دلم براي پوپك تنگ شده است، معتقدم كه پوپك پرواز زيبايي داشت و شايد پرواز زيبا كردن، از زندگي زيبا كردن هم مهم‌تر باشد. منظورم اين است كه زيبا مردن هم جزو نعمت‌هاي خداست.
     در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز مي‌كنند و آرزوي سلامتي‌اش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني مي‌كند كه طي اين مدت كمك‌رسان او و خانواده‌اش بودند.وي مي‌گويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد...

    _ _ _
    و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردين‌ماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...
    
    
    همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع مي‌كرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه مي‌خواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسش‌هايي مي‌خواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را مي‌خوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اين‌ها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اين‌كه رسيدم به پرسش كليشه‌اي پاياني، مثل تمام مصاحبه‌ها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسش‌ها، كه با طمانينه به آنان پاسخ مي‌داد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مي‌نشينيم، متوجه مي‌شويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي مي‌خواهد با پاسخ‌هاي تك كلمه‌اي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسش‌هاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نمي‌كرد و اگر هم حاضر به مصاحبه مي‌شد براي فرد روبه‌رو، ارزش قايل مي‌شد.
    مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيده‌اي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسش‌هايتان را بياوريد، پرسش‌هايمان كه به پانزده پرسش مي‌رسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسش‌هايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابان‌هاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.

    زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در مي‌آوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسش‌ها، براي هر يك از پرسش‌ها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشه‌اي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نمي‌شود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژست‌هاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار مي‌كنند... ما براي آنان مي‌گوييم كه براي مردم از شما گفتگو مي‌خواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود مي‌كشانند. زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرف‌هاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسان‌ها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كوله‌باري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.>
    و لحظاتي بعد صحبت‌هايش عاميانه‌تر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دل‌هايمان را به يكديگر نزديك‌تر كنيم، به ماديات زندگي توجه بي‌جا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايين‌تر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسان‌ها را نيك مي‌كند...> و چه زيبا پوپك آن گفته‌ها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي مي‌كرد...
    روحش شاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:26  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:11  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

يك دختر در حمام 

                                                               

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

                                                             

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

                                                               

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته 

                                                           

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

 

يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش میـ**زه  و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جیش میکنه توش

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:7  توسط حامد طهرانی  | 

Hey Israel, You Missed One!

                                              

 

                                                

گناه این بچه ها چیه !!!!!!!!؟؟؟؟؟

                                                                              

 Hey Israel, You Missed One!

گناه این بچه های معصوم چیه ؟؟؟؟

براشون دعا کنید برای پیروزی حزب الله دعا کنید

خدایا

یعنی میشه روزی برسه که نسل صهیونیستها از همه جای دنیا کنده بشه

خون هیچ بچه بی گناهی تو دنیا به نا حق ریخته نشه

                     خدایا اون روز و برسون

                                                                             آمین

 

 

 

                                                           شازده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:7  توسط شازده  | 

روز پدر و ولادت مولای متقیان علی (ع) را به همه شما بزرگواران تبریک عرض می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:51  توسط شازده  | 

یک دوست معمولی هیچ گاه نمیتواند گریه تو را ببیند .

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود .

یک دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند .

یک دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد .

یک دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد .

یک دوست واقعی  زود تر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند .

دوست معمولیاز دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود .

دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی  زود تر تماس بگیری .

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد .

دوست واقعی سعی در حل آنها می کند.

یک دوست معمولی  مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می شود تا از او پذیرایی کنی .

یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته  و از خود پذیرایی می کند .

یک دوست معمولی میپندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه معمولی تمام می شود .

یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود .

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:58  توسط حامد طهرانی  | 

...............................................

 این بار تو دعا کن  

 

                                                                               آمین 

                

 

                                   شازده  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط شازده  | 

 

 با سلام خدمت خوانندگان وبلاگ سرزمین عشق و دوستی

 با تو جه به کم کار شدن برخی از نویسندگان وبلاگ و بالا بردن

سطح کیفی وبلاگ از خوانندگان وبلاگ برای عضویت در وبلاگ

دعوت به عمل میاید دوستانی که تمایل به همکاری دارند

نام - پست الکترونیکی-  آدرس وبلاگ و  ضمینه نویسندگی

خود را در قسمت نظرات بنویسند   

 

                       

  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:4  توسط حامد طهرانی  | 

تا شقایق هست زتدگی باید کرد

                                                         

                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 16:49  توسط حامد طهرانی  |